تبليغاتX
دنیای سایه ها

ღ ...It's you and me up against the world... ღ

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود بر که افکنی

هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا از چه بشکنی؟

 

گذشتم از او به خیره سری ، گرفته رهه مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم؟ گرم برود آشنای دلم

به جز رهه او نه راهه دگر ، دگر نکنم ، خطای دگر

 

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود بر که افکنی

هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا از چه بشکنی؟

 

نخفته ام به خیالی ، نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم ، خمار صد شبه دارم ، شراب خانه کجاست؟!!!

پ.ن:گوش کن

 

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

 

من به نومیدی خود معتادم

 

گوش کن

 

وزش ظلمت را می شنوی؟

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:14 نويسنده صحرا

به کوروش چه خواهیم گفت

اگر سر بر آرد ز خاک؟

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دین زرتشت پاک؟

چه شد ملک ایران زمین؟

کجایند مردان این سرزمین؟


به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید با برَنده شمشیر خوش دستتان؟

کجایند میران سر مستتان؟

چه آمد سر خوی ایران پرستی؟

چه کردید با کیش یزدان پرستی؟

که بر تخت شاهی نشسته است؟

چرا پشت شیران شکسته است؟

در ایران زمین شاه ظالم کجاست؟

هوا خواه آزادگی پس چرا بی صداست؟


چرا خامش وغم پرستید؟های

کمر را به همت نبستید؟ های

چرا اینچنین زار و گریان شدید؟

سر سفره خویش مهمان شدید؟

چه شد عِرق میهن پرستیتان؟

چه شد غیرت و شور و مستیتان؟

سواران بی باک ما را چه شد؟

ستوران چالاک ما را چه شد؟

چرا مُلک تاراج می شود؟

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشنهامان شد عزا؟

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است؟

چرا دشمنش اینچنین سر کش است؟

چرا بوی آزادگی نیست؟های

بگو دشمن میهنم کیست ؟های

بگو کیست این ناپاک مرد؟

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد؟

که تا غیرتم باز جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 9:13 نويسنده صحرا


معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
 

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

 
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست
 

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
 

معلم
مات بر جا ماند !

 
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

 
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
 

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
 

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 
یک با یک برابر نیست


خسرو گلسرخي

پ.ن:می ترسم از روزی که آزادی حجاب بشه...احتمالا اون زمان لخت هم تو خیابونا ببینیم!!!اشتباه از خودمون بود که باعث شدیم جامعمون دچار فقر فرهنگی بشه.

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:9 نويسنده صحرا |

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
 تا با تو بگویم غم شب های جدایی
 بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
 من عودم و از سوختنم نیست رهایی
 تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
 بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
 تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
 تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
 ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
 در اینه ات دید و ندانست کجایی
 آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
 بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
 در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
 هر در که براین خانه ی ایینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
 خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 11:58 نويسنده صحرا

اونی که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر وخیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

پ.ن:آهنگش جذاب انگیزناکِ!!!!

+ تاريخ جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 16:45 نويسنده صحرا

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !

هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 9:32 نويسنده صحرا |

دلا شب ها نمي نالي به زاري 
سر راحت به بالين مي گذاري 
تو صاحب درد بودي ناله سر كن 
 خبر از درد بيدردي نداري 
بنال اي دل كه رنجت شادماني است 
بمير اي دل كه مرگت زندگاني است 
مياد آندم كه چنگ نغمه سازت 
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مياد آندم كه عود تار و پودت 
نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد 
بسوزد عشق ورزد اشك ريزد 
به فريادي سكوت جانگزا را 
 بهم زن در دل شب هاي و هو كن 
و گر ياري فريادت نمانده است 
چو مينا گريه پنهان در گلو كن 
صفاي خاطر دل ها ز درد است 
 دل بي درد همچون گور سرد است

+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:55 نويسنده صحرا |


دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد.

+ تاريخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 13:37 نويسنده صحرا

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
 که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
 تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم.
 حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است .


پ.ن:
A warning to the people,
The good and the evil,
This is war.

To the soldier, the civilian,
The martyr, the victim,
This is war.

It's the moment of truth, and the moment to lie,
The moment to live and the moment to die,
The moment to fight, the moment to fight
To fight, to fight, to fight!

+ تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 20:14 نويسنده صحرا

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی:
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش ،
او به من می خندد .
نقشهایی که کشیدم در روز،
 شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هایی که فکندم در شب .
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست دراین خاموشی :
 دست ها، پاها در قیر شب است

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 9:28 نويسنده صحرا |

لبخد زدی و  آسمان آبی شد

شبهای تاریک دلم چراغانی شد

 

لبخد زدی و  آمدی تا اینجا

چشمای خشک مادری آبی شد

 

لبخد زدی و  با نگاهت مردی

با عشق دلش ستاره بارانی شد

 

لبخند زدی و دیدی  دنیا را

جنگ گرگها غرق آرامی شد

 

لبخند زدی و نور چشمت تابید

دنیای سایه ها هم آفتابی شد

 

تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک   

امیدوارم همیشه از بزرگ شدنت  راضی باشی

و امیدوارم گرگ خوبی بشی

خدا عاشقته...بهش ثابت کن لیاقت عشقشو داری

wolf

+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 20:9 نويسنده صحرا |

وبلاگم خراب شده؟!؟!؟!؟!

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9:43 نويسنده صحرا

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 9:57 نويسنده صحرا |

شب به روی جاده نمناک
 سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های  ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
 میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
 در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم به روزنها
 می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
 من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
 در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
 از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
 پس چرا بر من نمیخندد
 آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
 از چه در آیینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
 از چه شب بر شانه صحرا
 باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
 از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتناک
 عاقبت خاموش خواهد شد
 خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
 شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
از چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
 بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
 لعنت جاوید من بر تو
 هر زمان رو در تو آوردم
 گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
 خیره تر کردی
 لیک در پایم
 سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
 سایه بر گور چیست ؟
 عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
 اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
 از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبریزم

از هزاران پرسش خاموش


پ.ن:فکر کنم این سومین باره که دارم این شعر رو اپ میکنم!!!

پ.ن:17 ابان تولد 3سالگی وبلگم بود!

+ تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 9:9 نويسنده صحرا

دیدم در آن کویر درختی غریب را
 محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
 تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
 در التهاب
در انتظار قطره باران
 در آرزوی آب
 ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
 ای ابر ای بشارت باران
 ایا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
 برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
 خاکستر وجود مرا با خویش
 می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
 دیدم که گرد باد
 حتی

 خاکستر وجود مرا با خود نمی برد

I let it fall, my heart,
And as it fell you rose to claim it
It was dark and I was over
Until you kissed my lips and you saved me

+ تاريخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 9:45 نويسنده صحرا |

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من 
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل 
ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی 
دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی 
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی 
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای 
دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی



هر چه کمتر شود فروغ حیات 

رنج را جانگدازتر بینی

سوی مغرب چو رو کند خورشید

سایه ها را درازتر بینی

رهی معیری

+ تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 9:13 نويسنده صحرا

در هوای گرفته ی پاییز 
 وقت بدرود شب ، طلوع سحر 
 پیله اش را شکافت پروانه 
 آمد از دخمه ی سیاه به در
بالها را به شوق بر هم زد 
 از نشاط تنفس آزاد 
با نگاهی حرصی و آشفته 
همره آرزو به راه افتاد 
نقش رخسار بامداد هنوز
 بود پر سایه از سیاهی سرد 
 داشت نقاش خسته از پستو 
کاسه ی رنگ زرد می آورد 
رد شد از دشت صبح پروانه 
با نگاهی حرصی و آشفته 
دید در پیله زار دنیایی
چشم باز و بصیرت خفته 
ای ! پروانگک ! روی به کجا ؟
آمد از پیله زار آوایی
باد سرد خزان سیه کندت 
چه جنونی ، چه فکر بیجایی
فصل پروانه نیست فصل خزان 
نیم پروانه کرمکی گفتا 
لااقل باش تا بهار اید 
لااقل باش ... محو شد آوا 
رد شد از دشت صبح پروانه 
به چمنزار نیمروز رسید 
شهر پروانه های زرین بال 
نور جریان پشت بر خورشید 
اوه ، به به غریب پروانه 
از کجایی تو با چنین خط و خال ؟
شهر عشاق روشنی اینجاست 
شهر پروانه های زرین بال 
نه غریبم من ، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده ام 
خسته از پیله های مسخ شده 
از سیه دخمه ام برون زده ام

+ تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 10:56 نويسنده صحرا |

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد          

     ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران     

      پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده        

  آهو روشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست       

 وز آن خط چون سلسه وامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست      

   دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات       

   هیچــم خبر از هـیـچ مـقـامی نفرستاد

حافظ بادب باش که او خواست نباشد         

  گـرشـاه پـیـامی به غــلامـی نفرستاد


پ.ن:سعدیا گر نکند یاد تو ان ماه،مرنج  /  ما که باشم که اندیشه ما نیز،کنند؟!

پ.ن۲:مدرسه ها باز شده و ما کم پیدا میشویم!!!پس اگه دیر بهتون سر زدم ناراحت نشینهمتونم دوست دارم یه عالمه!!!


+ تاريخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:25 نويسنده صحرا |

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

+ تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:42 نويسنده صحرا |

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه اینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمیروید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاقهای گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهیها
دیگر صدای آب نمی آمد
 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
کاو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
میخواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند بروی تو
آنگاه ستارگان سپید اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شده به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زین کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد انده فردا را
گفتم سفر فسانه تلخی بود
نا گه بروی زندگیم گسترد
آن لحظه طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ابدیت را

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 19:23 نويسنده صحرا

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
 شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای
 آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
 اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
 آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
 آهی کشید از سر حسرت که : این منم
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر "او" نبود.

فریدون مشیری

+ تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 10:48 نويسنده صحرا |